|
«خود برتربینى»، «خود محورى»، «خودخواهى»، «برترى جویى» و «فخرفروشى»، همه از مفاهیمى هستند كه ریشه آنها «تكبر» است، هر چند از زوایاى مختلف دیده مىشود. كسى كه صرفا خود را بالاتر از دیگران مىبیند، «خود برتربین» است. كسى كه به خاطر این خود برتربینى سعى دارد در همه جا و در همه كارهاى اجتماعى همه چیز را قبضه كند، «خود محور» است. كسى كه سعى دارد در مسائل اجتماعى مخصوصا به هنگام بروز مشكلات تنها به منافع خود بیندیشد و براى منافع دیگران ارزشى قائل نباشد، «خودخواه» است. كسى كه سعى مىكند سلطه خود را بر دیگران مستحكم كند و آنها را زیر سیطره خود قرار بدهد، گرفتار «برترى جویى» است. بالاخره كسى كه سعى دارد مال و ثروت یا قدرت و مقام خود را به رخ دیگران بكشد «فخرفروش» است. بنابراین همه این صفات ریشه مشتركى دارد و آن تكبر است هر چند در چهرههاى مختلف ظاهر مىگردد. علماى اخلاق تكبّر را به سه بخش تقسیم كرده اند: الف: تكبّر در برابر خدا! ب: تكبّر در برابر پیامبران ج: تكبّر در مقابل خلق خدا. منظور از تكبّر در برابر خداوند كه بدترین نوع تكبّر است و از نهایت جهل و نادانى سرچشمه مى گیرد، این است كه انسان ضعیف ادّعاى الوهیّت كند، نه تنها خود را بنده خدا نداند بلكه سعى كند مردم را به بندگى خود دعوت نماید، یا همچون فرعون «...اَنَا رَبُّكُمُ الاَْعْلَى؛ من پروردگار برتر شما هستم!» بگوید (نازعات/ 24)، و یا از «...مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ اِله غَیْری...; من خدایى جز خودم براى شما سراغ ندارم» ( قصص/ 38) دم بزند. بسیار بعید به نظر مى رسد كه افرادى همچون «فرعون» كه سالها بر كشور پهناور مصر حكومت مى كرد آن قدر كم عقل و بى هوش باشد كه خود را واقعاً «ربّ اعلى» و تنها معبود بزرگ در جهان هستى بداند. بلكه بیشتر به نظر مى رسد كه او و افرادى امثال او براى تحمیق توده هاى ساده لوح این گونه ادّعاها را مى كردند تا پایه هاى حكومت خود را از طریق ادّعاى الوهیّت محكم سازند. شكل دیگرى از تكبّر در برابر خدا، تكبّر ابلیس و پیروان اوست كه از اطاعت خداوند سر باز زدند و تشخیص خود را برتر شمردند و به حكمت پروردگار خرده گرفتند و گفتند: چرا ابلیس كه از آتش آفریده شده است در برابر یك موجود خاكى سجده كند؟ و گفت: «...لَمْ اَكُنْ لاَِسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَال مِنْ حَمَاء مَسْنُون؛ من هرگز براى بشرى كه از گل خشكیده اى، كه از گل بدبویى گرفته شده است آفریده اى، سجده نخواهم كرد» ( حجر، 33)، «... قَالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین؛... من از او بهترم! مرا از آتش آفریده اى و او را از گل»!( اعراف، 12). بنابراین گاه حجاب ضخیم كبر و غرور چنان جلو چشم عقل و هوش انسان را مى گیرد كه موجود ضعیفى، خود را آگاه تر از حكیم على الاطلاق مى پندارد. به این صورت بر خدا تکبر کردن از شنیع ترین اقسام تکبر است.«المتکبر» ذات پروردگار متکبر است. کبریاء منحصرا از ذات پروردگار است. کبریاء مال اوست (الکبریاء ردائی) (جامع السعادات، ج 1، ص 386)، عظمت فقط مال اوست. او متکبر است به معنی اینکه متلبس به کبریاست، یعنی در مقام تشبیه - و العیاذ بالله میگوییم - او جامه کبریایی را که فقط و فقط بر اندام او راست میآید و بس، بر تن دارد. ولی غیر او چطور؟ غیر او، هر چه هست، در مقابل او که نمیتواند عظمتی و کبرائی داشته باشد. بشر اگر بخواهد به عظمت جلوه کند، در آن دروغ وجود دارد، یعنی تظاهر به چیزی است که ندارد لهذا تکبر در ذات پروردگار صفت کمال است چون معنایش تلبس به کبریائی است و در بشر صفت نقص است چون آنجا واقعیتش که تلبس به کبریائی است وجود ندارد، تظاهر به کبریائی است یعنی تظاهر به عظمتی است که آن عظمت را ندارد. خداوند در قرآن درباره گنهکار میفرماید: « انها شجرة تخرج فی اصل الجحیم؛ در همان متن و عمق و وسط جهنم میروید» (صافات/ 64). اینجا میفرماید: «خذوه فاعتلوه الی سواء الجحیم، دخان/ 47» به فرشتگان گفته میشود این را بگیرید و بکشید به همان وسط جهنم ببرید، این دیگر زقوم است، درختش هم آنجا روییده است. «ثم صبوا فوق رأسه من عذاب الحمیم، دخان/ 48 » از بالا سر او هم از عذاب آب داغ بر فرق او و بر سر او بریزید، که این دو عذاب است: عذابی که از درون خودش میکشد و عذابی که از بیرون به نحو دیگری بر او میریزد، که باز خود این هم تجسم گناه گناهکار در دنیاست، رنجهایی که در درون خودش متحمل میشود که اثرش را در این دنیا احساس میکند، و رنجها و عکس العملهایی که عملهای کثیف و بد دارد که از دیگران هم به انسان میرسد. بعد به او میگویند: « ذق انک انت العزیز الکریم، دخان 49 » بچش، تو همان آقای عزیز و بزرگوار دنیا هستی، یعنی همان کسی هستی که در دنیا آن چنان مغرور بودی، برای خودت عزتی و شخصیتی و اهمیتی قائل بودی مافوق اینکه سخن خدا را گوش کنی. می فرماید: « و أن لاتعلوا علی الله » (دخان/19) علو علی الله داشتی، میخواستی بر خدا تکبر بجویی، چون امر خدا را دون شأن دانستن، بر خدا تکبر کردن است و این شنیع ترین اقسام تکبر است. هم چنین در سوره جاثیه می فرماید: «ویل لکل افاک اثیم ، جاثیه/ 7» تباه باد هر چه دروغ بند گنهکاری هست. « یسمع ایات الله تتلی علیه، جاثیه/8» آیات الهی را میشنود در حالی که بر او تلاوت میشود، اما چه عکس العملی نشان میدهد؟ « ثم یصر مستکبرا کان لم یسمعها،جاثیه/8» در حالی که مستکبر است و تکبر میورزد. بالاترین و شنیع ترین تکبرها تکبر بر خداست. مقصود از " تکبر بر خدا " تکبر بر حقیقت است، یعنی انسان وقتی حقیقتی را به او عرضه بدارند کسر شأن خودش بداند که آن را قبول کند. این را میگویند تکبر بر خدا. وقتی که انسان یک چیزی را حق ببیند و بعد زورش بیاید حق را قبول کند و کسر شأن خودش بداند که این حق را بپذیرد و تکبر کند بر قبول حق، این را میگویند " استکبار بر خدا ". قرآن میخواهد بگوید این حس میکند که حقیقت است اما آن تکبرش و آن خودخواهی و خودپرستی و خودپسندیاش به او اجازه نمیدهد، در حالی که مستکبر است پشت میکند، اعراض میکند، و قرآن یک کلمه دیگر هم اضافه میکند، نمیفرماید: " ثم یستکبر " میفرماید: « ثم یصر مستکبرا، جاثیه/ 8» در استکبار خودش اصرار میورزد. بعضی از فلسفه های امروز، ایستادن در مقابل خدا را عالی ترین کمال انسان میشمارند. حرفشان به این شکل است. تکبر، تسلیم نبودن، عصیان کردن ولو در مقابل خدا، کمال انسانیت است. شیطان شدن و " نه " گفتن، سجده نمیکنم، امرت را اطاعت نمیکنم، این کمال است، چون در مقابل او هم باز از خودش خود نشان میدهد، شخصیت نشان میدهد، بیشخصیتی نشان نمیدهد که بگوید بله. این همان العزیز الکریم است که قرآن دارد میگوید. حالا در قدیم آن العزیز الکریمها فلسفه نداشتند، امروز اگزیستانسیالیسم دارد فلسفه هم برایش میسازد. مسأله تمرد و ایستادگی در مقابل حق، تا اگزیستانسیالیسم نیامده بود لااقل فلسفه نداشت، حالا دارای فلسفه هم شده است. این تکبر بر خدا و ایستادگی در برابر خدا و " نه " گفتن در مقابل ذات حق، ضدانسانیترین چیزهاست. عزیز کریم واقعی خداست، العزیز اوست و الکریم اوست. کسی در مقابل خدا خودش را عزیز و کریم بداند این همان عصیان در مقابل حق و تکبر بر ذات پروردگار است، آخرین نتیجهاش همین است که قرآن ذکر میکند: «ان شجرةالزقوم *طعام الاثیم *کالمهل یغلی فی البطون* کغلی الحمیم* خذوه فاعتلوه الی سواء الجحیم* ثم صبوا فوق رأسه من عذاب الحمیم *ذق انک انت العزیز الکریم؛ مسلما درخت زقوم، خوراک گناه پیشه است. مانند مس گداخته در شکم ها می جوشد، مانند جوشیدن آب جوشان. ندا آید: او را بگیرید و به میان دوزخ بکشانید. آنگاه روی سرش از عذاب آب جوشان بریزید. بچش که به خیال خود همان نیرومند گرامی هستی» (دخان 43 تا 49). قسم دوّم تكبّر، تكبّر در برابر انبیا و پیامبران است كه در میان امّتهاى پیشین بسیار دیده شده است، گروهى از مستكبران در این امّتها، از اطاعت پیامبران الهى سر باز مى زدند و از روى كبر و غرور همچون فرعونیان مى گفتند: «...اَنُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنَا...؛ آیا ما به دو انسان كه همانند خودمان هستند (یعنى موسى و برادرش هارون) ایمان بیاوریم»؟ ( مؤمنون/ 47) و گاه همانند قوم نوح به یكدیگر مى گفتند: «وَ لَئِنْ اَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ اِنَّكُمْ اِذاً لَخَاسِرُونَ؛ و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنید به یقین زیانكارید»( همان سوره، 34)، و گاه به بهانه جویى هاى كودكانه مى پرداختند و از سر لجاجت مى گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نمى شوند؟ چرا ما خدا را نمى بینیم؟؛ (وَ قَالَ الَّذِینَ لاَیَرْجُونَ لِقَائَنَا لَوْ لاَاُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاَئِكَةُ اَوْ نَرى رَبَّنَا). قرآن در ادامه این آیه مى گوید: «لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِى اَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوّاً كَبِیراً؛ آنها درباره خود تكبّر ورزیدند و طغیان كردند» ( فرقان/ 21). قسم سوّم، تكبّر در برابر بندگان خداست به گونه اى كه خود را بزرگ بشمرد و دیگران را كوچك و خوار و بى مقدار، زیر بار هیچ كس نرود، خود را از همه برتر ببیند و حقّ هیچ صاحب حقّى را محترم نشمرد و دائماً منتظر باشد كه دیگران براى او عظمت قائل شوند. این نوع از كبر نمونه هاى فراوانى دارد، و گاه به حدّ اعلا مى رسد و به تكبّر در برابر پیامبران و خداوند منتهى مى گردد. بنابراین آتش كبر و غرور، نخست از تكبّر در برابر بندگان خدا سر مى زند، سپس به استكبار در برابر انبیا و رسولان پروردگار مى رسد و سرانجام به تكبّر در برابر ذات پاك خداوندگار مى انجامد! البته یک نوع تکبر هم هست که حتی در بنده هم مطلوب است و آن تکبر بالحق است. تکبر بالحق یعنی اعتنایی به همه چیز دیگر به خاطر خدا، که بوعلی سینا جمله خیلی خوبی در باب زهد در اشارات دارد که زهد عارف چیست؟ «الزهد عند العارف ریاضة مالهممه و قوی نفسه... و تکبر علی کل شیء غیر الحق؛ زهد در نظر عارف ورزش است برای تقویت انگیزه ها و نیروهای باطنی اش و بزرگ دیدن خویش است در برابر هر چیز جز حق» (شرح اشارات، نمط نهم، فصل سوم) بی اعتنا بودن به هر چیز غیر از خدا. این تکبر معنایش این است که (شخص) هیچ موجودی را به جای خدا نمینشاند یعنی او را معبود قرار نمیدهد و لو به همان عبادت کوچک، و لو مورد توجه قرار دادن، یعنی هیچ موجود بغیر از خدا شایسته این که من او را هدف، قبله و مقصد قرار بدهم نیست. «سبحان الله عما یشرکون، طور/43» منزه است ذات پروردگار از این شرکهای که میورزند. تکبر ورزیدن یک بنده در مقابل خدا نوعی شرک ورزیدن، خود را شریک خدا قرار دادن و جامه خدا را به تن کردن است.
|