|
مشهور و معروف در ميان دانشمندان اسلام اين است كه پيامبر( ص ) به هنگامى كه در مكه بود در يك شب از ~مسجد الحرام=مسجدالحرام=8530~ به ~مسجد اقصى~ در ~بيت المقدس~ به قدرت پروردگار آمد، و از آنجا به آسمانها صعود كرد، و آثار عظمت خدا را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به مكه بازگشت.و نيز مشهور و معروف آنست كه اين سير زمينى و آسمانى را با جسم و روح تواما انجام داد. در تاريخ وقوع معراج در ميان مورخان اسلامى اختلاف نظر است، بعضى آن را در سال دهم بعثت شب بيست و هفتم ماه رجب دانسته، و بعضى آن را در سال دوازدهم شب 17 ماه رمضان، و بعضى آن را در اوائل بعثت ذكر كردهاند، ولى اختلاف در تاريخ وقوع آن مانع از اتفاق در اصل وقوع آن نيست.ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين تنها مسلمين نيستند كه عقيده به معراج دارند، اين عقيده در ميان پيروان اديان ديگر كم و بيش وجود دارد از جمله در مورد حضرت عيسى ع بصورت سنگينترى ديده مىشود، چنان كه در ~انجيل مرقس~ باب 6، و ~انجيل لوقا~ باب 24، و ~انجيل يوحنا~ باب 21، مىخوانيم كه عيسى پس از آنكه به دار آويخته و كشته و دفن شد از مردگان برخاست و چهل روز در ميان مردم زندگى كرد سپس به آسمانها صعود نمود (و به معراج هميشگى رفت).ضمنا از بعضى از روايات اسلامى نيز استفاده مىشود كه بعضى از پيامبران پيشين نيز داراى معراج بودهاند.
قمى در تفسير خود از پدرش از ابن ابى عمير از ~هشام بن سالم~ از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: ~جبرئيل~ و ~ميكائيل~ و ~اسرافيل~ براق را براى رسول خدا (ص) آوردند، يكى مهار آن را گرفت و ديگرى ركابش را و سومى جامه رسول خدا (ص) را در هنگام سوار شدن مرتب كرد، در اين موقع براق بناى چموشى گذاشت كه جبرئيل او را لطمهاى زد و گفت: آرام باش اى براق، قبل از اين پيغمبر، هيچ پيغمبرى سوار تو نشده، و بعد از اين هم كسى همانند او، سوارت نخواهد شد.آن گاه اضافه فرمود كه براق بعد از لطمه آرام شد و او را مقدارى كه خيلى زياد هم نبود بالا برد، در حالى كه جبرئيل هم همراهش بود، و آيات خدايى را از آسمان و زمين به وى نشان مىداد. رسول خدا (ص) خودش فرموده: كه در حين رفتن ناگهان يك منادى از سمت راست ندايم داد كه هان اى محمد! ولى من پاسخ نگفته و توجهى به او نكردم. منادى ديگر از طرف چپ ندايم داد كه هان اى محمد! به او نيز پاسخ نگفته و توجهى ننمودم، زنى با دست و ساعد برهنه و غرق در زيورهاى دنيوى به استقبالم آمد و گفت اى محمد به من نگاه كن تا با تو سخن گويم به او نيز توجهى نكردم و هم چنان پيش مىرفتم كه ناگهان آوازى شنيدم و از شنيدنش ناراحت شدم، از آن نيز گذشتم، اينجا بود كه جبرائيل مرا پايين آورد و گفت اى محمد، نماز بخوان من مشغول نماز شدم سپس گفت هيچ مىدانى كجا است كه نماز مىخوانى؟ گفتم نه، گفت: طور سينا است، همانجا است كه خداوند با موسى تكلم كرد، تكلمى مخصوص، آن گاه سوار شدم، خدا مىداند كه چقدر رفتيم كه به من گفت پياده شو و نماز بگزار. من پايين آمده نماز گزاردم، گفت: هيچ مىدانى كجا نماز خواندى؟ گفتم نه، گفت اين ~بيت اللحم~ بود، و بيت اللحم ناحيهايست از زمين بيت المقدس كه ~عيسى بن مريم~ در آنجا متولد شد. آن گاه سوار شده براه افتاديم تا به بيت المقدس رسيديم، پس براق را به حلقهاى كه قبلا انبياء مركب خود را به آن مىبستند بسته وارد شدم در حالى كه جبرئيل همراه و در كنارم بود، در آنجا به ابراهيم خليل و موسى و عيسى در ميان عدهاى از انبياء كه خدا مىداند چقدر بودند برخورد نمودم كه همگى به خاطر من اجتماع كرده بودند و مهياى نماز بودند و من شكى نداشتم در اينكه به زودى جبرئيل جلو مىايستد و بر همه ما امامت مىكند ولى وقتى صف نماز مرتب شد جبرئيل بازوى مرا گرفت و جلو برد و بر آنان امامت نمودم و البته غرور و عجبى نيست. آن گاه خازنى نزدم آمد در حالى كه سه ظرف همراه داشت يكى شير و ديگرى آب و سومى شراب و شنيدم كه مىگفت اگر آب را بگيرد هم خودش و هم امتش غرق مىشوند و اگر شراب را بگيرد هم خودش و هم امتش گمراه مىگردند و اگر شير را بگيرد خود هدايت شده و امتش نيز هدايت مىشوند.آن گاه فرمود من شير را گرفتم و از آن آشاميدم، جبرئيل گفت هدايت شدى و امتت نيز هدايت شدند آن گاه از من پرسيد در مسيرت چه ديدى؟ گفتم صداى هاتفى را شنيدم كه از طرف راستم مرا صدا زد. پرسيد آيا تو هم جوابش را دادى؟ گفتم نه و هيچ توجهى به آن نكردم گفت او مبلغ يهود بود اگر پاسخش گفته بودى امتت بعد از خودت به يهودىگرى مىگرائيدند، سپس پرسيد ديگر چه ديدى؟ گفتم هاتفى از طرف چپم صدايم زد، پرسيد آيا تو هم جوابش گفتى؟ گفتم نه و توجهى هم نكردم، گفت او داعى مسيحيت بود اگر جوابش مىدادى امتت بعد از تو مسيحى مىشدند آن گاه پرسيد چه كسى در روبرويت ظاهر شد؟
گفتم زنى ديدم با بازوانى برهنه كه همه زيورهاى دنيوى بر او بود به من گفت: اى محمد به سوى من بنگر، تا با تو سخن گويم، جبرئيل پرسيد آيا تو هم با او سخن گفتى؟ گفتم نه سخن گفتم و نه به او توجهى كردم، گفت او دنيا بود اگر با او همكلام مىشدى امتت دنيا را بر آخرت ترجيح مىدادند. آن گاه آوازى هولانگيز شنيدم كه مرا به وحشت انداخت جبرئيل گفت اى محمد مىشنوى؟ گفتم آرى، گفت اين سنگى است كه من هفتاد سال قبل از لب جهنم به داخل آن پرتاب كردهام الآن در قعر جهنم جاى گرفت و اين صدا از آن بود، اصحاب مىگويند به همين جهت رسول خدا (ص) تا زنده بود خنده نكرد.آن گاه فرمود: جبرئيل بالا رفت و من هم با او بالا رفتم تا به آسمان دنيا رسيديم و در آن فرشتهاى را ديدم كه او را اسماعيل مىگفتند و هم او بود صاحب خطفه كه خداى عز و جل در بارهاش فرموده:«إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ» ترجمه: مگر كسى كه خبر را بربايد پس تير شهاب او را دنبال مىكند" « سوره صافات، آيه 10.»
و او هفتاد هزار فرشته زير فرمان داشت كه هر يك از آنان هفتاد هزار فرشته ديگر زير فرمان داشتند فرشته مذكور پرسيد اى جبرئيل، اين كيست همراه تو؟ گفت اين محمد رسول خدا (ص) است، پرسيد: مبعوث هم شده؟ گفت آرى، فرشته در را باز كرد من به او سلام كردم او نيز به من سلام كرد من جهت او استغفار كردم او هم جهت من استغفار كرد و گفت مرحبا به برادر صالح و پيغمبر صالح و همچنين ملائكه يكى پس از ديگرى به ملاقاتم مىآمدند تا به آسمان دوم وارد شدم در آنجا هيچ فرشتهاى نديدم مگر آنكه خوش و خندانش يافتم تا اينكه فرشتهاى ديدم كه از او مخلوقى بزرگتر نديده بودم، فرشتهاى بود كريه المنظر و غضبناك او نيز مانند سايرين با من برخورد نمود، هر چه آنها گفتند او نيز بگفت و هر دعا كه ايشان در حقم نمودند او نيز كرد، اما در عين حال هيچ خنده نكرد، آن چنان كه ديگر ملائكه مىكردند، پرسيدم: اى جبرئيل اين كيست كه اين چنين مرا به فزع انداخت؟ گفت: جا دارد كه ترسيده شود خود ما هم همگى از او مىترسيم او خازن و مالك جهنم است، و تا كنون خنده نكرده، و از روزى كه خدا او را متصدى جهنم نموده تا به امروز روز به روز بر غضب غيظ خود نسبت به دشمنان خدا و گنهكاران- مىافزايد، و خداوند به دست او از ايشان انتقام مىگيرد، و اگر بنا بود به روى احدى تبسم كند، چه آنها كه قبل از تو بودند و چه بعديها قطعا به روى تو تبسم مىكرد، پس من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرده به نعيم بهشت بشارتم داد. پس من به جبرئيل گفتم آيا ممكن است او را فرمان دهى تا آتش دوزخ را به من نشان دهد؟ جبرئيل (يعنى همان كسى كه خداوند در بارهاش فرمود: « مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ»« سوره تكوير، آيه 21.») گفت آرى، و به آن فرشته گفت: اى مالك، آتش را به محمد نشان بده، او پرده جهنم را بالا زد، و درى از آن را باز نمود لهيب و شعلهاى از آن بيرون جست و به سوى آسمان سر كشيد و هم چنان بالا رفت كه گمان كردم مرا نيز خواهد گرفت، به جبرئيل گفتم دستور بده پردهاش را بيندازد، او نيز مالك را گفت تا به حال اولش برگردانيد.آن گاه به سير خود ادامه دادم، مردى گندمگون و فربه را ديدم از جبرئيل پرسيدم اين كيست؟ گفت: اين پدرت آدم است، سپس مرا معرفى بر آدم نمود و گفت: اين ذريه تو است، آدم گفت (آرى) روحى طيب و بويى طيب از جسدى طيب. رسول خدا (ص) به اينجا كه رسيد سوره مطففين را از آيه هفدهم كه مىفرمايد:« كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ كِتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ» تا آخر سوره را تلاوت فرمود، پس آن گاه فرمود: من به پدرم آدم سلام كردم، او هم بر من سلام كرد، من جهت او استغفار نموده او هم جهت من استغفار كرد و گفت مرحبا به فرزند صالحم پيغمبر صالح و مبعوث در روزگار صالح، آن گاه به فرشتهاى از فرشتگان گذشتم كه در مجلسى نشسته بود، فرشتهاى بود كه همه دنيا در ميان دو زانويش قرار داشت، در اين ميان ديدم لوحى از نور در دست دارد و آن را مطالعه مىكند، و در آن چيزى نوشته بود، و او سرگرم دقت در آن بود، نه به چپ مىنگريست و نه به راست و قيافهاى (چون قيافه مردم) اندوهگين به خود گرفته بود، پرسيدم: اين كيست اى جبرئيل؟
گفت: اين ملك الموت است كه دائما سرگرم قبض ارواح مىباشد، گفتم مرا نزديكش ببر قدرى با او صحبت كنم وقتى مرا نزديكش برد سلامش كردم و جبرئيل وى را گفت كه اين محمد نبى رحمت است كه خدايش به سوى بندگان گسيل و مبعوث داشته عزرائيل مرحبا گفت و با جواب سلام تحيتم داد و گفت: اى محمد مژده باد ترا كه تمامى خيرات را مىبينم كه در امت تو جمع شده. گفتم حمد خداى منان را كه منتها بر بندگان خود دارد، اين خود از فضل پروردگارم مىباشد آرى رحمت او شامل حال منست، جبرئيل گفت اين از همه ملائكه شديد العملتر است پرسيدم آيا هر كه تا كنون مرده و از اين به بعد مىميرد او جانش را مىگيرد؟ گفت آرى از خود عزرائيل پرسيدم آيا هر كس در هر جا به حال مرگ مىافتد تو او را مىبينى و در آن واحد بر بالين همه آنها حاضر مىشوى؟ گفت آرى. ملك الموت اضافه كرد كه در تمامى دنيا در برابر آنچه خدا مسخر من كرده و مرا بر آن سلطنت داده بيش از يك پول سياه نمىماند كه در دست مردى باشد و آن را در دست بگرداند و هيچ خانهاى نيست مگر آنكه در هر روز پنج نوبت وارسى مىكنم و وقتى مىبينم مردمى براى مرده خود گريه مىكنند مىگويم گريه مكنيد كه باز نزد شما بر مىگردم و آن قدر مىآيم و مىروم تا احدى از شما را باقى نگذارم.رسول خدا (ص) فرمود اى جبرئيل فوق مرگ واقعهاى نيست! جبرئيل گفت بعد از مرگ شديدتر از خود مرگ است.
آن گاه فرمود به راه خود ادامه داديم تا به مردمى رسيديم كه پيش رويشان طعامهايى از گوشت پاك و طعامهايى ديگر از گوشت ناپاك بود. ناپاك را مىخوردند و پاك را فرو مىگذاشتند پرسيدم اى جبرئيل اينها كيانند؟ گفت اينها حرام خوران از امت تو هستند كه حلال را كنار گذاشته و از حرام استفاده مىبرند.فرمود آن گاه فرشتهاى از فرشتگان را ديدم كه خداوند امر او را عجيب كرده بود بدين صورت كه نصفى از جسد او را از آتش و نصف ديگرش را از يخ آفريده بود كه نه آتش يخ را آب مىكرد و نه يخ آتش را خاموش و او با صداى بلند مىگفت:" منزه است خدايى كه حرارت اين آتش را گرفته نمىگذارد اين يخ را آب كند، و برودت يخ را گرفته نمىگذارد اين آتش را خاموش سازد، بار الها اى خدايى كه ميان آتش و آب را سازگارى دادى ميان دلهاى بندگان با ايمانت الفت قرار ده"، پرسيدم اى جبرئيل اين كيست؟ گفت فرشتهايست كه خدا او را به اكناف آسمان و اطراف زمينها موكل نموده و او خيرخواهترين ملائكه است نسبت به بندگان مؤمن از سكنه زمين، و از روزى كه خلق شده همواره اين دعا را كه شنيدى به جان آنان مىكند. و دو فرشته در آسمان ديدم كه يكى مىگفت پروردگارا به هر كسى كه انفاق مىكند خلف و جايگزينى عطا كن و به هر كسى كه از انفاق دريغ مىورزد تلف و كمبودى ده. آن گاه به سير خود ادامه داده به اقوامى برخوردم كه لبهايى داشتند مانند لبهاى شتر، گوشت پهلويشان را قيچى مىكردند و به دهانشان مىانداختند، از جبرئيل پرسيدم اينها كيانند؟ گفت سخنچينان و مسخرهكنندگانند. باز به سير خود ادامه داده به مردمى برخوردم كه فرق سرشان را با سنگهاى بزرگ مىكوبيدند پرسيدم اينها كيانند؟ گفت آنان كه نماز عشاء نخوانده مىخوابند. باز به سير خود ادامه دادم به مردمى برخوردم كه آتش در دهانشان مىانداختند و از پائينشان بيرون مىآمد پرسيدم اينها كيانند گفت اينها كسانى هستند كه اموال يتيمان را به ظلم مىخورند كه در حقيقت آتش مىخورند و بزودى به سعير جهنم مىرسند. آن گاه پيش رفته به اقوامى برخوردم كه از بزرگى شكم احدى از ايشان قادر به برخاستن نبود از جبرئيل پرسيدم اينها چه كسانى هستند؟ گفت اينها كسانى هستند كه ربا مىخورند، بر نمىخيزند مگر برخاستن كسى كه شيطان ايشان را مس نموده و در نتيجه احاطهشان كرده. در اين ميان به راه آل فرعون بگذشتم كه صبح و شام بر آتش عرضه مىشدند و مىگفتند پروردگارا قيامت كى بپا مىشود.
رسول خدا (ص) فرمود: پس از آنجا گذشته به عدهاى از زنان برخوردم كه به پستانهاى خود آويزان بودند، از جبرئيل پرسيدم اينها چه كسانى هستند؟ گفت اينها زنانى هستند كه اموال همسران خود را به اولاد ديگران ارث مىدادند آن گاه رسول خدا (ص) فرمود: غضب خداوند شدت يافت در باره زنى كه فرزندى را كه از يك فاميل نبوده داخل آن فاميل كرده و او در آن فاميل به عورات ايشان واقف گشته اموال آنان را حيف و ميل كرده است. آن گاه فرمود: (از آنجا گذشته) به عدهاى از فرشتگان خدا برخوردم كه خدا به هر نحو كه خواسته خلقشان كرده و صورتهايشان را هر طور خواسته قرار داده هيچ يك از اعضاى بدنشان نبود مگر آنكه جداگانه از همه جوانب و به آوازهاى مختلف خدا را حمد و تسبيح مىكردند، و فرياد آنان به ذكر و گريه از ترس خدا بلند بود، من از جبرئيل پرسيدم اينها چه كسانى هستند؟ گفت خداوند اينها را همين طور كه مىبينى خلق كرده و از روزى كه خلق شدهاند هيچيك از آنان به رفيق بغل دستى خود نگاه نكرده و حتى يك كلمه با او حرف نزده از ترس و خشوع در برابر خدا به بالاى سر خود و پائين پايشان نظر نينداختهاند من به ايشان سلام كرده ايشان بدون اينكه به من نگاه كنند با اشاره جواب دادند، آرى خشوع در برابر خدا اجازه چنين توجهى را به ايشان نمىداد، جبرئيل مرا معرفى نمود، و گفت: اين محمد پيغمبر رحمت است كه خدايش به سوى بندگان خود به عنوان نبوت و رسالت فرستاده، آرى اين خاتم النبيين و سيد المرسلين است، آيا با او هم حرف نمىزنيد؟ ملائكه وقتى اين حرف را شنيدند روى به من آورده سلام كردند و احترام نمودند، و مرا و امتم را به خير مژده دادند. سپس به آسمان دوم صعود كرديم، در آنجا ناگهان به دو مرد برخورديم كه شكل هم بودند، از جبرئيل پرسيدم، اين دو تن كيانند؟ جبرئيل گفت اينان دو پسر خالههاى تو يحيى و عيسى بن مريم (ع) ، من بر آن دو سلام كردم، ايشان نيز بر من سلام كردند، و برايم طلب مغفرت نموده من هم براى ايشان طلب مغفرت كردم به من گفتند مرحبا به برادر صالح و پيغمبر صالح، در اين ميان نگاهم به ملائكهاى افتاد كه در حال خشوع بودند، خداوند چهرههايشان را آن طور كه خواسته قرار داده بود احدى ازايشان نبود مگر اينكه خداى را با صوتهاى مختلف حمد و تسبيح مىكردند. آن گاه به آسمان سوم صعود كرديم در آنجا به مردى برخوردم كه صورتش آن قدر زيبا بود كه از هر خلق ديگرى زيباتر بود، آن چنان كه ماه شب چهارده از ستارگان زيباتر است، از جبرئيل پرسيدم اين كيست؟ گفت: اين برادرت يوسف است، من بر او سلام كردم و جهتش استغفار نمودم او هم به من سلام كرده برايم طلب مغفرت نمود، و گفت مرحبا به پيغمبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح.
در اين بين ملائكهاى را ديدم كه در حال خشوع بودند به همان نحوى كه در باره ملائكه آسمان دوم توصيف كردم جبرئيل همان حرفهايى را كه در آسمان دوم در معرفى من زد اينجا نيز همان را تكرار نمود ايشان هم همان عكس العمل را نشان دادند. آن گاه به سوى آسمان چهارم صعود نموديم در آنجا مردى را ديدم از جبرئيل پرسيدم اين مرد كيست؟ گفت اين ادريس است كه خداوند به مقام بلندى رفعتش داده، من به او سلام كرده برايش طلب مغفرت نمودم، او نيز جواب سلامم داد، و برايم طلب مغفرت نمود و از ملائكه در حال خشوع همان را ديدم كه در آسمانهاى قبل ديده بوديم همه مرا و امتم را بشارت به خير دادند، به علاوه آنها در آنجا فرشتهاى ديدم كه بر تخت نشسته هفتاد هزار فرشته زير فرمان داشت كه هر يك از آنها هفتاد هزار ملك زير فرمان داشتند در اينجا به خاطر مبارك رسول خدا (ص) خطور كرد كه نكند اين همان باشد، پس جبرئيل با صيحه و فرياد به او گفت بايست و او اطاعتش نموده بپا خاست و تا قيامت هم چنان خواهد ايستاد.
آن گاه به آسمان پنجم صعود كرديم در آنجا مردى سالخورده و بزرگ چشم ديدم كه بعمرم، پير مردى به آن عظمت نديده بودم، نزد او جمع كثيرى از امتش بودند من از كثرت ايشان خوشم آمد، از جبرئيل پرسيدم اين كيست؟ گفت: اين پيغمبرى است كه امتش دوستش مىداشتند، اين هارون پسر عمران است، من سلامش كردم، جوابم را داد برايش طلب مغفرت كردم او نيز براى من طلب مغفرت نمود، در همان آسمان باز از ملائكه در حال خشوع همان را ديدم كه در آسمانهاى قبلى ديده بودم.آن گاه به آسمان ششم صعود نموديم، در آنجا مردى بلند بالا و گندمگون ديدم كه گويى از شنوه (قبيله معروف عرب) بود، و اگر هم دو تا پيراهن روى هم مىپوشيد باز موى بدنش از آنها بيرون مىآمد، و شنيدم كه مىگفت: بنى اسرائيل گمان كردند كه من محترمترين فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آنكه اين مرد گرامىتر از من است از جبرئيل پرسيدم اين كيست؟ گفت: اين برادر تو موسى بن عمران است، پس او را سلام كردم او نيز به من سلام كرد، سپس براى همديگر استغفار نموديم، و باز در آنجا از ملائكه در حال خشوع همانها را ديدم كه در آسمانهاى قبلى ديده بودم.
رسول خدا (ص) سپس فرمود آن گاه به آسمان هفتم صعود نموديم و در آنجا به هيچ فرشته از فرشتگان عبور نكرديم مگر آنكه مىگفتند اى محمد حجامت كن و به امتت بگو حجامت كنند، در ضمن در آنجا مردى ديدم كه سر و ريشش جو گندمى، و بر كرسى نشسته بود از جبرئيل پرسيدم اين كيست كه تا آسمان هفتم بالا آمده و كنار بيت المعمور در جوار پروردگار عالم مقام گرفته؟ گفت: اى محمد اين پدر تو ابراهيم است در اينجا محل تو و منزل پرهيزكاران از امت تو است، آن گاه رسول خدا (ص) اين آيه را تلاوت فرمود:« إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» ترجمه: سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند، و (در زمان و عصر او، به مكتب او وفادار بودند همچنين) اين پيامبر و كسانى كه (به او) ايمان آوردهاند (از همه سزاوارترند) و خداوند، ولىّ و سرپرست مؤمنان است. (آل عمران،68) پس به وى سلام كردم، بعد از جواب سلامم گفت: مرحبا به پيغمبر صالح و فرزند صالح و مبعوث در روزگار صالح، در آنجا نيز از ملائكه در حال خشوع همان را ديدم كه در ديگر آسمانها ديده بودم، ايشان نيز مرا و امتم را به خير بشارت دادند. رسول خدا (ص) اضافه كرد كه در آسمان هفتم درياها از نور ديدم كه آن چنان تلألؤ داشتند كه چشمها را خيره مىساخت و درياها از ظلمت و درياها از رنج ديدم كه نعره مىزد و هر وقت وحشت مرا مىگرفت يا منظره هولانگيزى مىديدم از جبرئيل پرسش مىكردم، مىگفت بشارت باد ترا اى محمد شكر اين كرامت الهى را بجاى آور و خداى را در برابر اين رفتارى كه با تو كرد سپاسگزارى كن، خداوند هم دل مرا با گفتار جبرئيل سكونت و آرامش مىداد وقتى اينگونه تعجبها و وحشتها و پرسشهايم بسيار شد جبرئيل گفت: اى محمد! آنچه مىبينى به نظرت عظيم و تعجبآور مىآيد، اينها كه مىبينى يك خلق از مخلوقات پروردگار تو است، پس فكر كن خالقى كه اينها را آفريده چقدر بزرگ است با اينكه آنچه تو نديدهاى خيلى بزرگتر است از آنچه ديدهاى آرى ميان خدا و خلقش هفتاد هزار حجابست و از همه خلايق نزديكتر به خدا من و اسرافيلم و بين ما و خدا چهار حجاب فاصله است حجابى از نور حجابى از ظلمت حجابى از ابر و حجابى از آب.
رسول خدا (ص) افزود از عجائب مخلوقات خدا (كه هر كدام بر آنچه كه خواسته اوست مسخر ساخته) خروسى را ديدم كه دو بالش در بطون زمينهاى هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و اين خود فرشتهاى از فرشتگان خداى تعالى است كه او را آن چنان كه خواسته خلق كرده، دو بالش در بطون زمينهاى هفتم و رو به بالا گرفته بود تا سر از هوا در آورد و از آنجا به آسمان هفتم و از آنجا هم چنان بالا گرفته بود تا اينكه شاخش به عرش خدا نزديك شده بود. و شنيدم كه مىگفت: منزه است پروردگار من هر چه هم كه بزرگ باشى نخواهى دانست كه پروردگارت كجا است، چون شان او عظيم است و اين خروس دو بال در شانه داشت كه وقتى باز مىكرد از شرق و غرب مىگذشت و چون سحر مىشد بالها را باز مىكرد و به هم مىزد و به تسبيح خدا بانگ بر مىداشت و مىگفت:" منزه است خداى ملك قدوس، منزه است خداى كبير متعال، معبودى نيست جز خداى حى قيوم" و وقتى اين جملات را مىگفت، خروسهاى زمين همگى شروع به تسبيح نموده بالها را به هم مىزدند، و مشغول خواندن مىشدند و چون او ساكت مىشد همه آنها ساكت مىگشتند. خروس مذكور پرهايى ريز و سبز رنگ و پرى سفيد داشت كه سفيديش سفيدتر از هر چيز سفيدى بود كه تا آن زمان ديده بودم و زغب (پرهاى ريز) سبزى هم زير پرهاى سفيد داشت آنهم سبزتر از هر چيز سبزى بود كه ديده بودم. رسول خدا (ص) چنين ادامه داد كه: سپس به اتفاق جبرئيل به راه افتاده وارد بيت المعمور شدم، در آنجا دو ركعت نماز خواندم و عدهاى از اصحاب خود را در كنار خود ديدم كه عدهاى لباسهاى نو به تن داشتند و عدهاى ديگر لباسهايى كهنه، آنها كه لباسهاى نو در برداشتند با من به بيت المعمور روانه شدند و آن نفرات ديگر بجاى ماندند.
از آنجا بيرون رفتم دو نهر را در اختيار خود ديدم يكى از آنها به نام" كوثر" ديگرى به نام" رحمت" از نهر كوثر آب خوردم و در نهر رحمت شستشو نمودم آن گاه هر دو برايم رام شدند تا آنكه وارد بهشت گشتم كه ناگهان در دو طرف آن خانههاى خودم و اهل بيتم را مشاهده كردم و ديدم كه خاكش مانند مشك معطر بود، دخترى را ديدم كه در نهرهاى بهشت غوطهور بود، پرسيدم دختر! تو از كيستى؟ گفت از آن زيد بن حارثه مىباشم صبح اين مژده را به زيد دادم. نگاهم به مرغان بهشت افتاد كه مانند شتران بختى (عجمى) بودند انار بهشت را ديدم كه مانند دلوهاى بزرگ بود، درختى ديدم كه آن قدر بزرگ بود كه اگر مرغى مىخواست دور تنه آن را طى كند، مىبايست هفتصد سال پرواز كند و در بهشت هيچ خانهاى نبود مگر اينكه شاخهاى از آن درخت بدانجا سر كشيده بود. از جبرئيل پرسيدم اين درخت چيست؟ گفت اين درخت" طوبى" است كه خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده، و فرموده: «طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ- طوبى و سرانجام نيك مر ايشان راست»« سوره رعد، آيه 29».
رسول خدا (ص) فرمود وقتى وارد بهشت شدم به خود آمدم و از جبرئيل از آن درياهاى هولانگيز و عجائب حيرتانگيز آن سؤال نمودم، گفت اينها سير اوقات و حجابهايى است كه خداوند به وسيله آنها خود را در پرده انداخته و اگر اين حجابها نبود نور عرش تمامى آنچه كه در آن بود را پاره مىكرد و از پرده بيرون مىريخت.آن گاه به درخت سدرة المنتهى رسيدم كه يك برگ آن امتى را در سايه خود جاى مىداد و فاصله من با آن درخت همان قدر بود كه خداى تعالى در بارهاش فرمود:" قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى» ترجمه: تا آنكه فاصله او (با پيامبر) به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود (نجم،9) در اينجا بود كه خداوند ندايم داد و فرمود:« آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» در پاسخ، از قول خودم و امتم عرض كردم:« وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ" خداى تعالى فرمود:" لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ» عرض كردم:« رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا» خداى تعالى فرمود تو را مؤاخذه نمىكنم عرض كردم:« رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا» خداوند تعالى خطاب فرمود:" نه، تحميلت نمىكنم"، من عرض كردم« رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ» ترجمه: پروردگارا! تكليف سنگينى بر ما قرار مده، آن چنان كه (به خاطر گناه و طغيان،) بر كسانى كه پيش از ما بودند، قرار دادى! پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداريم، بر ما مقرّر مدار! و آثار گناه را از ما بشوى! ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده! تو مولا و سرپرست مايى، پس ما را بر جمعيّت كافران، پيروز گردان! (سوره بقره، آيه 285 و 286) خداى تعالى فرمود: اين را كه خواستى به تو و به امت تو دادم.
امام صادق (ع) در اينجا فرمود:" هيچ ميهمانى به درگاه خدا گرامىتر از رسول خدا (ص) (در آن وقتى كه اين تقاضاها را براى امتش مىكرد) نبوده است".رسول خدا (ص) عرض كرد: پروردگارا تو به انبيايت فضائلى كرامت فرمودى، به من نيز عطيهاى كرامت كن، فرمود: به تو نيز در ميان آنچه كه دادهام دو كلمه عطيه دادهام كه در زير عرشم نوشته شده، و آن كلمه:« لا حول و لا قوة الا باللَّه» و كلمه:« لا منجى منك الا اليك» مىباشد. رسول خدا (ص) فرمود: در اينجا بود كه ملائكه كلامى را به من آموختند، تا در هر صبح و شام بخوانم، و آن اين است: « اللهم ان ظلمى اصبح مستجيرا بعفوك و ذنبى اصبح مستجيرا بمغفرتك و ذلى اصبح مستجيرا بعزتك، و فقرى اصبح مستجيرا بغناك و وجهى الفانى اصبح مستجيرا بوجهك الباقى الذى لا يفنى» ترجمه: خدايا اگر ظلم مىكنم دلگرم به عفو توام و اگر گناه مىكنم پناهنده به مغفرتت هستم، خدايا ذلتم از دلگرمى به عزت تو است و فقرم پناهنده به غناى تو است و وجه فانيم مستجير به وجه باقى تو" و من اين را در موقع عصر مىخوانم.
آن گاه صداى اذانى شنيدم و ناگاه ديدم فرشتهايست كه اذان مىگويد، فرشتهايست كه تا قبل از آن شب كسى او را در آسمان نديده بود، وقتى دو نبوت گفت" اللَّه اكبر" خداى تعالى فرمود درست مىگويد بنده من، من از هر چيز بزرگترم، او گفت:« اشهد ان لا اله الا اللَّه» خداى تعالى فرمود: بندهام درست مىگويد، منم اللَّه، كه معبودى نيست مگر من و معبودى نيست به غير من.او گفت:«اشهد ان محمدا رسول اللَّه اشهد ان محمدا رسول اللَّه» پروردگار فرمود: بندهام راست مىگويد محمد بنده و فرستاده من است، من او را مبعوث كردهام، او گفت:«حى على الصلاة حى على الصلاة» خداى تعالى فرمود: راست مىگويد بنده من و به سوى واجب من دعوت مىكند هر كس از روى رغبت و به اميد اجر دنبال واجب من برود همين رفتنش كفاره گناهان گذشته او خواهد بود.او گفت:«حى على الفلاح حى على الفلاح» خداى تعالى فرمود: آرى نماز صلاح و نجاح و فلاح است آن گاه در همان آسمان بر ملائكه امامت كردم و نماز گزارديم آن طور كه در بيت المقدس بر انبياء امامت كرده بودم (اين روايت از دستبرد عامه محفوظ نمانده و گرنه جا داشت حى على خير العمل هم در آن ذكر شده باشد).
سپس فرمود بعد از نماز، مهى همانند ابر مرا فرا گرفت به سجده افتادم پروردگارم مرا ندا داد: من بر همه انبياى قبل از تو پنجاه نماز واجب كرده بودم همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نيز واجب كردم اين نمازها را در امتت بپاى دار، رسول خدا (ص) مىگويد: من برخاسته به طرف پايين به راه افتادم، در مراجعت به ابراهيم برخوردم، چيزى از من نپرسيد، به موسى برخوردم، پرسيد چه كردى؟ گفتم: پروردگارم فرمود: بر هر پيغمبرى پنجاه نماز واجب كردم، و همان را بر تو و بر امتت نيز واجب كردم، موسى گفت: اى محمد امت تو آخرين امتند، و نيز ناتوانترين امتهايند، پروردگار تو نيز هيچ خواستهاى برايش زياد نيست و امت تو طاقت اين همه نماز را ندارد برگرد و درخواست كن كه قدرى به امت تو تخفيف دهد. من به سوى پروردگارم برگشتم تا به سدرة المنتهى رسيده در آنجا به سجده افتادم، و عرض كردم پنجاه نماز بر من و امتم واجب كردى نه من طاقت آن را دارم و نه امتم پروردگارا قدرى تخفيفم بده، خداى تعالى ده نماز تخفيفم داد، بار ديگر نزد موسى برگشتم و قصه را گفتم گفت تو و امتت طاقت اين مقدار را هم نداريد، برگرد به سوى پروردگار، برگشتم ده نماز ديگر از من برداشت، باز نزد موسى آمدم و قصه را گفتم. گفت باز هم برگرد و در هر بار كه بر مىگشتم تخفيفى مىگرفتم.
تا آنكه پنجاه نماز را به ده نماز رساندم، و نزد موسى بازگشتم، گفت: طاقت اين را هم نداريد، به درگاه خدا شدم پنج نماز ديگر تخفيف گرفته نزد موسى آمدم، و داستان را گفتم، گفت: اين هم زياد است طاقتش را نداريد، گفتم: من ديگر از پروردگارم خجالت مىكشم، و زحمت پنج نماز برايم آسانتر از درخواست تخفيف است، اينجا بود كه گويندهاى ندا در داد: حال كه بر پنج نماز صبر كردى در برابر همين پنج نماز ثواب پنجاه نماز را دارى، هر يك نماز به ده نماز و هر كه از امت تو تصميم بگيرد كه به اميد ثواب كار نيكى بكند اگر آن كار را انجام داد ده برابر ثواب برايش مىنويسم و اگر (به مانعى برخورد و نكرد بخاطر همان تصميمش) يك ثواب برايش مىنويسم، و هر كه از امتت تصميم بگيرد كار زشتى انجام دهد، اگر انجام هم داد فقط يك گناه برايش مىنويسم، و اگر منصرف شد و انجام نداد، هيچ گناهى برايش نمىنويسم. امام صادق (ع) در اينجا فرمود: خداوند از طرف اين امت به موسى (ع) جزاى خير بدهد" او باعث شد كه تكليف اين امت آسان شود" اين است تفسير آيه: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» «اسراء، 1».
|